هه‌ڵۆی کوردستان

-
هەڵە
  • JFolder::create: Could not create directory

نامه اى به دکتر قاسملو

پۆستی ئەلیکترۆنی چاپکردن

behzad_-_mahe_asal_2سلام!

فرصتى پيش آمده است تا برايتان بنويسم هرچند مى دانم همين فرصت نيز نوعى انتخاب پر مخاطره است و در زمانه اى اين سعادت را تجربه مى کنم آن چنان وحشت آور که خنده هم در گلو جا مى زند و روى خودش تا مى شود که مثل بغض، حلقوم را مى گيرد.

حتما نيک مى دانيد ما هنوز هم در همان تاريخى زندگى مى کنيم که روزگارى، عصر شما بود. نمى دانم چرا اين تاريخ ما، پيچ مى خورد، کش مى آيد، کج مى شود اما جلو نمى رود، گويى تاريخ اين ملت، درست در همان نقطه اى که شما رفتيد قفل شده است و ما کاروانيان، ترجيح داده ايم از همان زمان، "قبله" را "طواف" بخوانيم و به گرد شما و به گرد خود بگرديم.

به هر روى خواستم خدمتتان گفته باشم که اين تاريخ، همچنان درعصر شما باقى مانده است، قفل کرده و جلو نمى رود.

 

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_4

 

هر وقت به سرنوشت خودم و به سرنوشت ملتم مى انديشم رد پاى شما را مى بينم، احساس مى کنم هر دغدغه اى که اکنون دارم شما پيش از من داشته ايد، هر چيزى که من ديده ام پيش از من ديده ايد، هر آرزويى براى اين سرزمين داشته ام شما پيش تر آرزو کرده ايد و بار هر مسووليتى که با اراده، شهامت و شجاعت بر دوش گرفتيد را من نيز بر شانه هايم حس مى کنم اگرچه با زانوانى سست و شانه هايى ضعيف تر.

قاسملوى بزرگوار!

از آن روزى که شما ناباورانه رفتيد تاکنون، هنوز هم کسى حسابى براى ما نکرده است، همچنان در نقشه ى جهان جايى نداريم و نه تنها همه ى آنهايى که "ديگري" و "ديگران" مى ناميم به چشم ملت به ما ننگريسته اند بسيارى از "ما" ها نيز هنوز براى "ملت" نخواندن خود دليل ها مى آوريم يا در مواجهه با بالانشين ها، به رسم تعارف، قوميت و خرده فرهنگ را هجّى مى کنيم.

 

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_2


ما هنوز هم حضور در آن مرزهاى دستکرد را به مثابه جوهر عاطفى مى ستاييم، بر اين نظم قدرت-ساخت، مثنوى مى سراييم و تاريخ شکل خورده ى دور تهى خود را به "اين" و "آن" گره مى زنيم.

واقعيت آن است که "ما" همچنان در درون برهه اى از تاريخ به سر مى بريم که "سلف" شما "پيشوا قاضى محمد" و شما پيش پاى ما گسترديد و همواره آرزو مى کرديد و اميدوار بوديد که ما در آن خيلى جلوتر خواهيم رفت اما ما همچنان که در دستور زبان هم مى گويند کماکان مضاف اليه هستيم و اندکى بدتر، حتى پاى به باتلاق نوعى بى قوارگى گذاشته ايم که نسبت مان با خودمان هم ديگر روشن نيست و لحظه به لحظه پايين تر هم مى رويم.

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_5جناب دکتر!

اکنون احساس مى کنم با آنچه به حضورتان نوشتم صداى مضطرب و نگران تان را در گوش هايم به خوبى احساس مى کنم که مى گوييد "اگر لاک پشت هم بوديد تاکنون به جايى رسيده بوديد واگر و فقط اگر پاى تان را جاى پاى من گذاشته بوديد از اينجا که هستيد جلوتر بوديد."

کاملا درست مى فرماييد. ما ديرگاهى است در محاق فرورفته ايم به طول و عرض اين جهان پهناور، وهيچ نيرويى ما را به جلو نمى راند. اکنون به جرات مى توانم بگويم روزمرگى را هم پس پشت که نه، به "درماندگى ديروز مرگي" مبتلا شده ايم و "مصلحت" ها را فراپى "منفعت ها"، زير پا گذاشته ايم و نقيضانه، به جان هم افتاده ايم به جان هم افتادنى، گويى "درد" را به خدمت خواسته ايم که مغز استخوان يکديگر را سياه کنيم....

قاسملوى گرامى!

حتما يادتان هست که آن روزها، در تاريخى که هم عصر خودتان بود و ما اکنون در آن قفل کرده ايم وبه دور خود مى گرديم براى گريز از آن دستگاه ايدئولوژيک، تدبيرها انديشيديد بلکه براى ورود به جهان نوين، پلى ببنديد بر آن رودخانه ى زهراگين -که به حق بخش عمده اى از جنبش رهايى بخش ملى کرد را قربان کرد- و به هزاران توجيه و اما و اگر توسل جستيد شايد روزى "من" و "ما" اين جبريت تاريخى تاريخ مصرف گذشته را به "شدن"، عبور کنيم؟

يادمان هست و يادتان هست آن همه تهمت ها و بهتان ها بر خودتان که آن هم هزينه ى دانايى تان بود و دريافته بوديد کمى سال بعد اين بناى سرخ درهم مى ريزد و چاره اى بايد انديشيد.

اما من و ما اما امروز همچنان روى آن پل اکنون فرسوده شده معلق مانده ايم و چونان آونگ، بالا و پايين مى کنيم بر روى همان پلى که رودخانه اش اساسا از سرچشمه خشکيده است که چشمه نشينان اش هم امروز، حتى در بازجست تاريخ، ننگ مى خوانندش بازگفت و بازجستن اش....

استاد بزرگوار!

اين را هم بايد اضافه کنم که پيام آن جنبشى که شما به راه انداختيد و قافله سالارى کرديد از جنس انديشه و مقاومت و اسلحه، و سفارش کرديد به تعهد که "تا اين تعهد هست جنبش هم هست" اکنون تنها ارتعاشى است از يک تاريخ دور با قابکى از جنس اسطوره که يا برنتافتنى است و به شدت انکار و تکفير مى شود در همان مکتبى که شما ساختيد و برافراشتيد و يا ضرورتى غير الزام آور که "جفا به دمکراسي" خوانده مى شود.

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_8

اما نکته ى مهمى که بايد در مورد آن برايتان بنويسم اين روزهاى ماست.

آنچه را مى خواهم بگويم رويدادهايى است که در برآورد با روش و منش و گفتار و نوشتارتان عرض خواهم کرد.

مى دانم که سبب خروج شما ازکردستان و ايران آن روزها ناملايمات و ستم هاى بسيارى بود که بر شما و بر مردمان اين سرزمين روا داشته مى شد. اين وضعيت چنان امانتان را بريدکه ناگزير، آواره ى جهان شديد اما بيکار ننشستيد و دانش اندوختيد و غربت را به فرصتى براى پرورش خود تبديل کرديد اگرچه همچنان به خيال سرزمينتان روزگار را به رنج مى گذرانديد وهرگز داغ وطن را از ياد نبرديد تا آنکه سرانحام در سال بلوا، به کردستان بازگشتيد و يگانه ى دوران خود شديد.

شما هرگز سرزمين خود را و مردمان خود را از خاطر نبرديد و نيز منتظر فرصت نمانديد تا مگر موجى بيايد و شما بر آن سوار شويد. شما خود فرصت ها را پديد مى آورديد و اتفاقا همواره خود خالق موقعيت هاى بديع بوديد، اما من و ما در اين روزهاى خاکسترى، حضور در ميان جمع خودى را بيشتر به چشم "ماموريت پروازي" نگاه مى کنيم و بعضا از يادمان رفته است از کجا آمده ايم؟ به چه کار آمديم؟چرا اينجا مانده ايم؟ و چگونه بايد برگرديم؟

من و ما امروز به هر مناسبتى، بى مناسبت، گفتوا‌ژه هاى تان را سند بى سندى خودمان مى کنيم و به هر بهانه اى، نسبتى از خود با شما براى خودمان مى بافيم بلکه اعتبارسنج ها را درجاتى چند، بالا نگاه داريم. آرى ما تنها کارمان شده است که اعتبار سنج ها را بالا نگاه داريم چون هميشه در مورد شما مى گوييم:

قاسملو به کشف حقیقت بها می داد و بر رهیافت های منطقی و حیاتی نسبت به مسائل تاکید داشت، مى گوييم قاسملو به مطلوبیت و عملی بودن بها می داد و بر استانداردها تاکید داشت. مى گوييم قاسملو به شکل، ظرافت و موزون بودن بها می داد و بر جنبه های هنری سياست تاکید داشت. مى گوييم قاسملو با جايگاه خود، به قدرت، پست و نفوذ بزرگى مى بخشيد و بر رقابت و پیروزی تاکید می کرد. مى گوييم او به وحدت و رابطه مردم با جهان هستی و به کشف حقیقت بها می داد. مى گوييم قاسملو بر رهیافت های منطقی و حیاتی نسبت به مسائل اصرار مى ورزيد و....

اما نوبت به "من" و "ما" که مى رسد گويى فقط در مورد شما و بزرگى شما تنها بايد بگوييم و بگوييم و بشنويم و مانند شما "شدن" را به مجالى در بى نهايت وا گذاشته ..... و گذشته ايم....

رهبر گرانمايه!‏

ياد باد آن روزگاران که دشمنان اين سرزمين، با شنيدن نام "نيروى پيشمرگ کردستان"، روزى هزار بار ‏قالب ها تهى مى کردند و بر بخت شوم خود، نفرين ها نثار.‏

ياد باد آن روزگاران که مردان و زنان اين سرزمين، شباروز، خبرهاى پيروزى شما را از راديوهاى کوچک ‏شان، سرود ظفر وفتح و غرور، شادمان، با همه ى وجود سر مى دادند و ياد باد آن روزگاران که نوروزگان ‏را به پيام شما، بهاران مقاومت مى ساختند.‏

امروز اما همه هراسان از انشعاب و دودستگى و چندگرايى واهمه به دل مى نهيم وروزى نيست که ‏دشنه اى از پشت، بر کالبد آنچه شما ساخته بوديد و بيگمان بر بلنداها افراخته، فرود نياورند "هم آنانى ‏که خود را مريد نام تان مى نامند و شما را مراد راه تان مى خوانند."‏

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_7ياد باد آن روزگارانى که همين رهبر کنونى ايران- که او را بيستمين انسان قدرتمند روى زمين مى ‏شناسند-در نخستين روز زعامتش بر اريکه ى ستم، شما-بله عبدالرحمان قاسملوى کرد- را يکى از دو ‏بزرگترين تهديد براى خود ناميد و از همان روز، مرگ شما را فتوا به آسمان ها ساخت و سرانجام نيز به ‏يارى دستان پنهانى که اتفاقا شما راه جهانى شدن شان آموختيد و اکنون در گوشه اى به ظاهر رها ‏شده از اين سرزمين، ما همشهرى هاى شما را "مخابراتي" يا "مخدراتي" مى خوانند آن زهر را بر جان ‏شما و بر پيکره ى ما ريختند و البته خود نيز نوکرکان شوکران نوش جمهورى خون و جنون و افيون شدند ‏و مى شوند.‏

چه دردى است جانکاه اين خيانت ورزى و خيانت پيشگى....‏

و اين بس بسياران خيانت و نيز جنايت، هم از بزرگى شما بود و هم از بزرگى آرمانى که ساخته بوديد و ‏البته پرداخته نيز.‏

براى تان بگويم در پژوهشى که تنها ساليانى چند پس از رفتن ناگهانى شما منتشر شد سازمانى را که ‏شما بازآفريده بوديد با انديشه و با عمل تان، بزرگترين نيروى شبه نظامى دهه ى هشتاد ميلادى ‏جهان، برچسپ گذارده بودند و چه غرور انگيز بود آنچه مى خوانديم و بر خود و بر وجود شما مى باليديم ‏که اين گونه بودن مان بوده که دشمنان روزى هزار بار مى مردند و زنده مى شدند از هراس بودن مان.‏

اما اين روزها-مى دانم باز دل بزرگ تان را به درد مى آورم اما چه کنم که بايد گفت-اين روزها، همان ‏سازمان، تصوير سراى دوپاره اى شده است که "من ها، بر سر ميراث شما و آن پيشواى پيش از شما، ‏تاريخ را هم پاره پاره کرده اند و حتى در يکى از سراب-سردابه هاى منسوب به شما، ديرگاهى است ‏دوران "فراپس اندازي" قاسملو به تاريخى بسيار پيش از اين، کليدواژه ى جهش به افرازه ها نيز گشته ‏است.‏

‏****‏

راستى تا يادم نرفته است اين را هم بگويم ار تفاوت نگاهى که شما داشتيد و ما اکنون به اصطلاح ‏فرزندان شما.‏

شما از آينده مى گفتيد و از تحقق رويايى که به دانش و خرد در افق هايى به گستره ى اين جهان براى ‏ملت کرد، برساخته بوديد اما ما به اصطلاح فرزندان شما اکنون-من و ما را مى گويم-افق مان از يک ‏سوى اين دشت عاريتى تا آن سوى همان دشت است و خود را هم خلف بى اما و اگر شما مى ‏خوانيم.‏

در همان دشتى که اکنون زمين گير بسيارى از ناشايستگى هامان شده ايم از جنس خودمان و البته ‏وجه المعامله و مصالحه شدن پسر عموهاى مان در اين سوى مرز، مى دانيد چه اتفاقى افتاده است؟

باز هم دلتان را به درد مى آورم و شايد اين بار زخم تان مى زنم اما اين روزها عموزاده هاى مان را ‏گذاشته اند به عنوان خط حايل، مبادا برادران-يعنى "من" و "ما"ى به اصطلاح فرزندان شما-به جان هم ‏بيفتيم و بر سر ارث و ميراث، يکديگر را به تاريخى که شما براى ما ساختيد و البته من و ما به نام خود، ‏سند مى زنيم و قباله مى کنيم عذر گناهان مان بنهيم....‏

ظاهرا هنگامى که قانون ميراث را در مورد رهبران مى خوانديم و بر اين شرح، بايد پيمان مى بستيم ‏که "ارزش پر دوام رهبر را وارثان ايشان رقم مى زنند"، "من" و "ما" به گونه اى ديگر ترجمه اش کرديم و ‏تعبير، به اندازه ى حجم انديشه مان، که گويا "قانون ميراث" را اين گونه بايد تاويل ساخت و هر روزه روز، ‏پاره پاره ساخت و دو دستگى و چند دستگى، ساز کرد که اين است بازده کارکردى "قانون ميراث رهبر ‏در سازمان" و از همين روست بدبختانه "به جاى آنکه از شما سفارش دانايى را که براى من و ما، قرعه ‏ى ورود به فرداى اين ملت زده بوديد من و ما اکنون نادانى و ندانستن را از روى دست يکديگر ‏‏"رونوشت" مى زنيم.....‏

دکتر قاسملوى عزيز

بدون شک ترور شما در آن روزها، به بزرگترين گسل سياسى براى ملت کرد تبديل شد. ترورى که به ‏جرات مى گويم سينه ى يک ملت را هم شکافت و درست دو سال پيش از آغاز دورانى روى داد که ما ‏امروز توازن ناپايدارش مى خوانيم و همان عصرى است که شما از پيش ديده بوديد و من و ما هنوز هم ‏به بودش آن ترديد مى ورزيم. همان عصرى که جهان وارد يک خانه تکانى بنيادين براى شروع يک نظم ‏نوين شد، دورانى که همچنان ادامه دارد و هرچه به سال هاى پايانى کوارتر 25 ساله ى خود نزديک ‏مى شود تغييرات با شتاب تر و البته با حجم بزرگ ترى به خود مى بيند. ‏

شما در همان روزگاران، دريافته بوديد اين زمينه و زمان را و شايد اگر مى مانديد در ميان اين ملت اندکى ‏بيش، اين روزها ما نيز آشيانه اى براى خود داشتيم و سرزمينى و پرچمى افراشته....‏

هرچه بود "وين" از روز ترور شما، به جلجتاى اين ملت تبديل شد و فقدان شما به يکى از عواملى بدل ‏گشت که "تاريخ ملت کرد، به شدت از تقويم عقب بماند."‏

 

xoshali_-_name_be_Sh_D_Qasemlu_3

 

سخن کوتاه مى کنم اما يافتن کسانى که اين روزها دردهاى ات را بشنوند و تو را بفمند و .....اندکى ‏سخت مى نمايد.‏

با همه ى آنچه گفتم از دردهاى اين روزهاى مان اما، اين روزها نوا-بانگ هاى تازه اى به گوشم مى ‏خورد اگرچه با ارتعاش هاى کم ولى دارند نزديک تر و نزديک تر مى آيند گويا نسل من و نسل پس از ‏من، همچنانکه خود پيش از اين گفته بوديد: "من در ظرف زمانى و امکانى خود، خودمختارى خواسته ام ‏اما نسل پس از من و نسل هاى بعد من، خود تصميم خواهند گرفت که چه بايد خواست؟ و چه بايد ‏کرد؟"‏

گويى اين نسل، همچنان که شماپيش نگريسته بوديد تازه گرى مى خواهد نسلى که "مى انديشم ‏پس هستم" را نيک آموخت اما امروز اراده کرده و مصمم است طرحى نو دراندازد.‏

به گمانم نسل من ونسل پس از من، زين پس فرياد "طغيان مى کنم پس هستم"را مشق رهايى ملت ‏کرد خواهد کرد.‏

بدرود رهير بزرگ منش، بدرود. زمانى نه چندان دور از پى اين، به ديدارتان خواهيم شتافت، يا در ‏آرامگهتان، يگانه و دست در دست هم، "ئه ى ره قيب" را بانگ خواهيم سرود يا سفيدپوش و سرخ ‏نشان، خداوند را بر مظلوميت ملت کرد، به جايگاه متهم فراخواهيم خواند.‏

 

ناردن بۆ تۆڕه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی‌یه‌کان
جاری خوێندراوه‌: 3709
بۆچوونه‌کان (0)Add Comment

نووسینی بۆچوون
بچووکردنه‌وه‌ی خانه‌ی بۆچوون | گه‌وره‌کردنی خانه‌ی بۆچوون

busy