هه‌ڵۆی کوردستان

-
هەڵە
  • JFolder::create: Could not create directory

تن فروشى

پۆستی ئەلیکترۆنی چاپکردن

tanfroshi

بیماری پیمان آزارش می داد...عرق های سرد پیشانی اش را با پره چادر گلی اش پاک کرد و با خودش گفت: تا کی؟!!! تا کی؟!!! انگشتانش را در هم قفل کرد و خودش رو تا آنجایی که می تونست کشید...رهای رها...

فکرش رو به زبون آورد و گفت: باید این کار رو بکنم... قبلاً همه حرف ها رو زده بودند، و تصمیم ها هم گرفت شده بود. ماهها بود سر این موضوع بحث کرده بودند، حرف زده بودند، اشک ریخته بودند... تنها مونده بود که سیران تصمیم قطعی اش رو بگیرد.

پیمان با حال زارش نگاش می کرد، نه توان داشت جلویش را بگیرد و نه می توانست این کار رو بکند. به اوضاع خودش نگاهی انداخت و به فداکاری زنش فکر کرد. حلقه های اشک گستره چشمانش را نمناک کرد و رد اشک اش، چانه اش را سوزاند. سالها در کنار هم بودند و هر دو برای چرخاندن، چرخ های چرخ گردون، چرخیده بودند. اما چرخ روزگار،چراغ های عمرشان را خاموش کرده بود. پیمان بسته بودند که در خوشی و ناخوشی با هم باشند، اینک پیمان،پای اش شکسته بود و سیران پرو بال شکسته پروانه وار می چرخید.

جیرجیر پنکه سقفی جار و جنجال فکری را به هم می ریخت. سیران جوراب مشکی اش را پوشید، چادر مشکی اش را برداشت. چرخی زد و چادرش خفاش وار به تن اش چسبید. با دو انگشت اش، کفش هایش را جلوی پایش جفت کرد و سریع پوشید. تردیدی نداشت. شک نکرد، حتی به پیمان هم نگاهی نیانداخت. با تمام وجود این تصمیم رو گرفته بودند. بیست سال عمری بود. با خودش گفت: این فداکاری نیست، ادای دین است. شاید اگه بچه دار می شدم...

در رو مثل همیشه بست. پیمان رد راهش رو گرفت، شبح ای از در بیرون رفت. دستانش را به هم زنجیر کرد و سرینی ساخت برای سرش. نگاهش را به دور باطل چرخ پرهای پنکه سقفی چرخاند. فکرش به فداکاری سیران گره خورده بود.

ضربان قلب اش می زد، تندتند... تا به خیابان اصلی رسید، از نفس افتاده بود، عرق رویش رو گرفت و از لابه لای انگشتانش پره ای از چتری زلف اش، روی پیشانی اش ریخت. به ایستگاه نرسیده، اتوبوس جایگاه رو ترک کرد. آهی کشید، نفسی گرفت که سرفه افتاد. از این همه تلاش دود غلیظ رد اتوبوس نسیب اش شد. نیم ساعتی به انتظار اتوبوس بعدی نشست. ساعت دو قرار داشت، باید می رسید... پا شد، چادرش را تکانی داد، و منتظر تاکسی ماند. پرایدی جلوی پایش ترمز کرد. دربست ...

کجا خانوم....

آزادی....

سوار شد، پره چادرش رو به دندان کشید، و کیف پولش رو درآورد.

سه هزار تومان به راننده داد.

برق از چشمانش پرید، راننده با لطافت و نرمی، بی آن که صحبتی کند، انگشتان سیران را در میان دستانش گره زد... هزار تومنی ها، مچاله در مشت اش بود. چشم به چشمان تصویر روی هزارتومانی افتاد. شرمی تمام وجودش را گرفت. انگشتانش را از دست راننده به آرامی کشید. و هزارتومانی ها به کف ماشین افتاد. نفس اش بریده بود، تنها توانست بگوید: نگهدار...

صدای ترمز و ردی از کشیدگی چرخ ها بر آسفالت خیابان به جای ماند... خلاف ماشین راهش رو کشید و خودش را به قرار رساند. رنگ پریده و بی نای توان، کلمات را بریده بریده می گفت. چیزی نمی شنید، صدایی گنگ از عمق چاهی به گوشش می رسید... خانوم چند سالتونه: 45 سال... همان صدای گنگ گفت: واجد شرایط نیستید. باید زیر 40 سال سن داشته باشید...

برگه ای که دستش بود،به مشت کشید و پیشخوان تکیه داد. چشم اش سیاهی رفت. اما تونست خودش رو سرپا نگهدارد. کمی تامل کرد. کاغذ مچاله را به گوشه ای انداخت و از در الکتریکی خارج شد. واگویه می کرد: آه ....پیمان...

پرایدی جلوی پایش ترمز کرد، بی اختیار سوار شد. نه حرفی و نه تلاقی نگاهی.... از ماشین پیاده شد. سه قدم با مرد فاصله داشت. دری باز شد. قفلی چرخید. چادرش از سرش سُرید و کف اتاق نقش بر زمین شد. انگشتانی با انگشتری نگین فیروزه ای، انگشتانش را به هم چفت کرد.

در با جیر صدای همیشگی اش باز شد، سیران چون گربه ای خزید توی خونه و چادرش را به گوشه ای انداخت. سیران همیشگی نبود. نگاهش را در نگاه پیمان دوخت و مشت اش را باز کرد. چکی مچاله شده از مشت اش پرید بیرون. نه بغضی در گلو داشت و نه اشکی به چشم. سرد و بی روح گفت: گفتند واجد شرایط نیستم. کلیه ام خریداری نداشت.

پیمان کنترل تلویزیون را برداشت و زد کانال یک.... زنای محصنه حکمش سنگساره....

 

 

ناردن بۆ تۆڕه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی‌یه‌کان
جاری خوێندراوه‌: 1988
بۆچوونه‌کان (0)Add Comment

نووسینی بۆچوون
بچووکردنه‌وه‌ی خانه‌ی بۆچوون | گه‌وره‌کردنی خانه‌ی بۆچوون

busy