هه‌ڵۆی کوردستان

-
هەڵە
  • JFolder::create: Could not create directory

بخدا من جاش نیستم

پۆستی ئەلیکترۆنی چاپکردن

bazyar_-_man_jash_nistam_2نمیدانم این آتش از کجا آغاز شد و بر جانم افتاد اما هرچه بود در این زبان مادری نهفته بود و این کلماتی که باید کوردی میبودند و اکنون فارسیند! بیست سال زجر و آزار و خنجری که با هر واژه فارسی و عربی و انگلیسیم در کلاسهای درس و در هنگام آموزش در قلبم , هنگام نوشتن اشعارم در چشمانم, و در حین چت کردن با همزبانانم در مغزم فرو میرفت آخر مرا فارغ از خطرات و اعتقادات و توهمات حاکم بر محل زندگیم به هاوار واداشت!

چهار سال پیش با خودم پیمان بستم جز به نیت شفای لالایی ها و ملودیهای آهنگ زبان مادریم که بیست سال جان کندنشان را دیده بودم و زنده کردنشان در سیستم آموزشی حاکم بر جامعه از این شهر و از این مسیر خانه تا مدرسه خارج نشوم و تمام انرژیم را هاواری کنم و بریزم روی کلیدهای این صفحه و از فیلترهای جمهوری اسلامی تا گوش جهانیان و سرزمینم عبور دهم.

چهار سال تمام در هیچ خانه ای را نزده, هیچ مجلس ختم و عروسی ای نرفته تمام کنایه های اقوام و دوستان را به جان خریده و یک شهر شاهد دارم که به تمام معنی در حبس خانگی بوده ام و تو هنوز در عجبی که چرا آزادم!

زبان نوشته های مرا نمیفهمی, با دردهای مردم بیگانه شده ای, از اصول و ارزشهای پیشین خودت آنقدر فاصله گرفته ای که بجای اشک ریختن با اشعار من خشکت میزند, مظنون میشوی, من و زادگاهت را با هم به محکمه میکشانی و به خاطر اینکه تاکنون جمهوری اسلامی بازداشتمان نکرده است به جاشیه تی محکوم کرده و شلیک میکنی!

چهار سال است توانسته ام پای ماموران جمهوری اسلامی را با فریاد محرومیت و اوج صداقتم در اشعارم پشت در خانه ام میخکوب کرده, برگردانم اما هنوز نتوانسته ام تو را قانع کنم که جاش نیستم و شلیکهای جانکاه روزانه ات را به قلب بیمارم خفه کنم! آنقدر بی اعتبار شده ای که انعکاس صدای شلیکت فورا از جمع دوستان خارج شده به گوش من میرسد!

چهار سال است برایت مینویسم, پیش از همه برای تو مقاله میفرستم, در رسانه های باشور و باکور و روژئاوا و ایران و جهان مقالات منتشر شده دارم اما هنوز یک واژه ام را تو خدای روژهه لات منتشر نکرده ای!

مدتها جواب سلامم را حتی نمیدادی و هدیه ات برای من نا امیدی و آوار دیوار اعتماد بنفسم بود و بعدها که با مشاهده نوشته های صد برابر کم ارزشتر فریاد زدم "هیندی تی بینی" را بهانه کردی! اختیار تامت دادم که هیندی تی بینی ها را حذف کنی و باز چاپ نکردی!

میدانستم که با زیر پر و بال گرفتن قانعی فردها و ناگهان جاش شدنشان از ریسمان سیاه و سفید میترسیدی!؟ درکت کردم. پوست معصومیتم را گذاشتم آتش اشتباهات تو بسوزاند اما مغزم از انتشار تصاویر و عقاید پسر شاه جنایتکاری که هنوز بخاطر جنایات پدرش از هیچ کسی عذرخواهی نکرده و نمیخواهد بکند, توسط تو ایستاد! قلبم هنگام برگشت علیا حضرت به میان ملی گرایان و بیان نتایج گفتگوهایش با قبیله کوردها شکست!

چگونه است که در تو شعور کافی برای برداشت صداقت از نوشته هایم وجود ندارد اما در دهها و صدها غیرکورد با وجود تیغهای خشم و ناسزاهایم به سمت آنها وجود دارد!؟

چرا تو به پسر شاه و ملی گرایان افراطی ایرانی که تا شانه دستشان در خون کودکان کورد فرو رفته اعتماد داری اما به من تا خرخره کورد و برآمده از عمق آزارهای این ملتی که حتی مهاجرت و تنها گذاشتن این سرزمین را حرام و گناه کبیره میداند اعتماد نداری!؟

باز تو را نه یک نفر که بتوانم به آسانی مثل خودت محکومش کرده به جرم جاشیه تی شلیک کنم بلکه تاریخی از مقاومت و مبارزه دیدم و به احترام یک استاد که به تنهایی تمام تشکیلاتت میارزد باز به پای تخت پادشاهیت مشرف شده و پیشنهاد مسکوت گذاشته شده ایشان را که حاوی آماده کردن کتاب کلاس اول آموزش زبان کوردی و تقدیمش به حضور مردم رنجدیده روژهه لات به عنوان یک هدیه بود برداشته, پایش را با افتخار امضا نموده و همراه با مقاله ای از طرف یک معلم زبان دو دستی خدمتت تقدیم کردم بلکه بتوانم با هزینه یک جشن سالگرد حزبت آماده اش کنم. حتی نگاهی هم به آن نینداختی!

نا امید از زمین و زمان و تلاشهای بیهوده ام همراه با شلیکهای بی امان تو, سه شلیک مانده تا مرگ پا پس کشیدم و تسلیم شدم و به نقطه صفر برگشتم!

 برای مدتی از شر فیسبوک خلاص شدم, از وی پی ان و فیلتر شکن, از خشم و عصبانیتم پس از شش ساعت تلاش برای پست کردن ده خط نوشته و هنوز نا امید, از این همه هزینه های احمقانه اضافی که پیشتر همچون همکارهای مظلومم به دانش آموزان تهیدست میدادم! دیگر حتی هیچ تماسی را هم پاسخ نمیدادم. و با شنیدن خبر هدیه شصت ساعتی آموزش زبان فارسی به پیش دبستانیهای مناطق دوزبانه از سمت وزیر نامحترم آموزش و پرورش جمهوری اسلامی صندوق ایمیل و اس ام اس و وبلاگ و همه را در آتش خشم و ناامیدی ریختم.

خلا حضورم در صحنه مجازی نگرانی اولین کورد را از تبریز تا پشت در خانه ام تحریک کرده بود. طبق عادت از ترس ماموران خودسر اطلاعاتی که بدون حکم به خانه های مردم یورش میبردند در را باز نکرده و ابتدا هویتش را جویا شدم:

- فلانی

- تا مغز و پوست استخوانش را میشناختم اما در را باز نکرده خوابیدم. او اما آنهمه راه را نیامده بود دست خالی برگردد! در کوچه به وسعت آزادگی اصیل تاریخیش رخت خوابش را پهن کرده, خوابیده بود و فردایش تا حس مسئولیت و تعهدی را که با خود آورده بود به پیکرم تزریق نکرد نرفت! او از جنس صدها هزار کورد روژهه لاتی که انفعال احزابشان آنها را به سمت باکور کشانده بود و اکنون من با تمام وجود درکشان میکردم, بود اما قسم میخورم نه در گذشته و در طی هزاران ساعت چت و گفتگو و نه حال که در اوج صداقت و از خودگذشتگی با پیکر نحیفش کنارم نشسته بود به شعور من توهین نکرده و حتی یکبار گوش افکار و عقاید مرا مستقیم به سمت دیدگاههای سیاسی خود نکشید. او فقط دو سه کتاب داستان کوچک کوردی برای دخترم, یک رمان برای من, گلچینی از بهترین اشعار کوردی برای همسرم را در چفیه شهیدی پیچیده, گذاشت و رفت!

دوباره صندوقها را باز کردم! از باکور از باشور از اروپا از کانادا از استرالیا از ژاپن, قسم میخورم کورد روژئاوا را در نیمه راه و در باشور با گریه و التماس متوقف کرده, با این دروغ که هر دو بازداشت خواهیم شد برگردانده ام!

از زنان, ششدانگ شعورم را با احتساب مادر و خواهرانم از پیامهای سرشار از احساس زنان کورد در گوشه و کنار دنیا که پس از خواندن هر شعر برایم فرستاده بودند گرفته بودم و با باز کردن صندوقها سیلی از اشک و آه و نگرانی مرا با خود برد!

من از اساس با یکتاپرستی و قهرمان پروری و تولید خدا مخالف بوده و نمیخواهم خود را در هیات خدا به دیگران ثابت کنم فقط میخواهم ثابت کنم تا هفتاد پشتم در پشت سر نه تنها جاش نبوده بلکه در کالبد شیخ هویت عربی و در کالبد بیگ و خان هویت اشغالگر و در کالبد آخوند هویت مفتش و در کالبد احزاب هویت بر باددهنده رویاهای مردم را نداشته اند و در کف طبقات اجتماعی تا مغز استخوانشان کورد بوده اند و اکنون در کالبد من هر روز به نام جاش به جای صبحانه و نهار و شام گلوله نوش جان میکنند!

فریاد زدم من ایرانی نیستم من مروڤی [انسان] کوردم به خدا جاش نیستم و تو آنقدر شعور نداری که بیشتر از این حماقت است و کسانی که با ندانم کاری سر از زندان درآورده ملتی را با خود به بند کشیده و آزادی همه را طوقی میکنند بر گردنشان نمیتوانند ایدال جامعه باشند!

من از اساس با جمهوری اسلامی مخالفم و خواسته های من کورد با توهمات صدور انقلاب و ارزشهای اسلامی ای که اکنون برای فتح دوباره اورشلیم با چپگرایان احمق متحد شده آسمان تا زمین فرق دارد ولی هرگز مرگ را برای دشمنم هم آرزو نکرده نمیتوانم مثل تو فریاد مرگ بر خامنه ای سردهم! من میدانم که تا میوه تغییر و تحول و دگردیسی در داخل یک کشور نرسیده و خود مردم اقدام نکنند هر دخالتی از خارج باتلاقی خواهد شد چون عراق و افغانستان و نمی توانم همچون تو سودای حمله غرب به ایران را در سر بپرورانم! غرب قلب سرزمین مرا چهار تکه کرده و سراپا از او بیزارم!

من هر روز با فاشیسم خوابیده در افکار و اندیشه های حاکم بر این جامعه دست و پنجه نرم کرده, هر جمعه در خطبه های نماز جمعه ترور شده, هر سال از سوی فرزندان شیخانی که برای حفاظت زمینهایشان از چنگ رعایای بدبختی که صدها سال است روی آن کار کرده و اکنون جمهوری اسلامی سندش را به نامشان برگردانده و آنها با سگهای غول پیکر اروپایی و آمریکایی برگشته اند, هدف حملاتی بسیار ناجوانمردانه قرار میگیرم و هزار سند دارم که آنها خود لاییک و بی خدایند اما هنوز آیین مسلمانی را ختم ادیان آسمانی و ایده های انسانی تبلیغ میکنند تا اصالت و نجابت جعلی پدرانشان خش نخورده, منابع درآمدهایشان خشک نشود!

این حقیقت بسیار منطقی و درخشان که هر جامعه و مردمی در واقع همان رژیمی را درخورند که بر آنها حکومت کرده و نه بیش از آن, زیاد پیچیده نیست و درکش نبوغ زیادی نمیطلبد!

همین افکار کوتاه و تنگت اگر در سر نبود شاید با خیال راحت میتوانستی سرجای خود نشسته و یک دروازه بسیار بزرگ و باز را برای مبارزه و زنده کردن هویت به یغما رفته ملتت که شبکه گسترده جهانی نام دارد ببینی و از راه آن خود را از انفعال بیرون بکشی!

و اینگونه بسیار ناجوانمردانه با شلیکهای مداومت مرا در مقابل جنبشی به بزرگی باکور با اعتبار جهانی به چالش نمیکشیدی!

تا امروز و اینزمان بجای باکوری شدن آنها را با سری صدها فوت بلندتر از خود به خاطر نادیده گرفتن تو در یک مقطع تاریخی مواخذه کرده و هنوز نمیتوانم ریشه یک قرن تاریخ مبارزاتی تو را از جانم بیرون بکشم!

آنها حق دارند من و همفکرانم را بخاطر تصورات احمقانه ای که تو به آنها دامن میدهی و عملا در دسته جاشها تعریف میکنی مواخذه کنند چون ارزشها و اهدافمان هم شکلند و جاش بودن ما میتواند ذهن افکار عمومی کوردی را نسبت به صداقت و اصالت آرمانهای آنها مسموم کند!

آنها چون تو منفعل نیستند و همین تهدید کم به جان آرمانهایشان را هم جدی گرفته مثل شیر بر من و همفکرانم فرود آمده و و با خواسته ای کاملا برحق میخواهند یا جاش نبودنمان را ثابت کنیم یا ارزشهای گران آنها را بر زمین بگذاریم.

و اینگونه موفق شدی مرا به چالشی جدی بکشی:

با اقیانوسی از احساس مسئولیت و تعهدی که فقط از کوردستان و نه هیچ خراب شده دیگری در دنیا به سوغات گرفته ایم و وظیفه داریم به فرمت مبارزه درآوریم:


عملا هیچ غلطی نمیتوانم بکنم!

دو شلیک دیگر مرا میکشد!

بخدا من جاش نیستم

و توان آنرا دارم قبل از شلیک دوم ثابت میکنم که تو تروریستی!

زیر پوست لباس و پوشاک و زبان,

یک قاشق از مغز هویت کوردی,

کاش نصیب تو و تمام تشکیلاتت میشد

شاید دیگر اعترافت را به اشتباه دفاع مقدس مسلحانه نمیشنیدیم

و فارغ از اینهمه جنگ اعصاب احمقانه ایرانی مانند

در چله سرمای ستم

یک مبارز کورد بودیم و کورد میرزمیدیم و کورده واری آرمانمان بود

از جنس باکور

نه روبنده مسیر ترکیه برای ورود به اتحادیه اروپا

فراش کاخ سلطنتی بریتانیای کبیر!

با آرمان ساخت لاس وگاسی در هه ولیر

و استخوانهای گورهای دسته جمعی زنان و کودکان انفال

زیرساخت آسمانخراشهای اعراب!

شاید به این حقیقت پی میبردی:

که محال است یک جاش بتواند یک شعر ناب برای سرزمینش بسراید.

شاید میتوانستی دست من و دوستانم را بریده از زمین و آسمان

در یک مبارزه فرهنگی بند کرده

بجای سپردن سرمان

به دار شهامتمان

از این جنگ اعصاب کودکانه برهانی!


[جاش كلمه‌ایست كوردی‌ به‌ معنا مزدور]

 

ناردن بۆ تۆڕه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی‌یه‌کان
جاری خوێندراوه‌: 1192
بۆچوونه‌کان (0)Add Comment

نووسینی بۆچوون
بچووکردنه‌وه‌ی خانه‌ی بۆچوون | گه‌وره‌کردنی خانه‌ی بۆچوون

busy