هه‌ڵۆی کوردستان

-
هەڵە
  • JFolder::create: Could not create directory

زندانيان سياسی راستين و «بهترين فرزندان ايران» چه کسانی هستند؟

پۆستی ئەلیکترۆنی چاپکردن

iran_zendan2مردم ما هرگز نبايد آن اشتباه خانمانسوز سالهای پيش از انقلاب را بار ديگر تکرار کنند که هر تروريست و هر جانی و هر بی سر و پای چاقوکشی را تنها و تنها به صرف «مخالفت با نظام شاهنشاهی»، آزادی خواه ميدانستند. يعنی اين که ما امروز به هيچ روی نمی بايستی که «زندانی سياسی بودن» افرادی در «جمهوری اسلامی» را حتا به «اندکی بهتر بودن آن زندانيان» از «عناصر اين رژيم» هم تفسير کنيم، چه رسد به اين که ايشان را «مردم دوست» و «ميهن پرست» و «آزادی خواه» و «دموکرات» ... هم بشمار آريم.

 من اين مطلب را با جملات بالا آغاز کرده و آنرا هم ادامه خواهم داد زيرا که عده ای از عناصر پيشين نظام، بويژه آقايان سازگارا و گنجی، با هدف دفاع از رفقای خود، بار ديگر هم مردم ما را به همان راهی می کشانند که آنان يک بار آنرا رفته و بدين دوزخ کنونی رسيده اند. چون اين محترم ها در پی رانده شدن «اصلاح طلبان» از مناصب حکومتی و دستگيری شماری از ايشان پس از سيرک انتخاباتی سال هشتاد و هشت، با همهء توش و توان خود در تلاش هستند که اين همگنان «فعلن مغضوب» خويش را بعنوان «شخصيت هايی ملی و آزادی خواه» به مردم ما قالب کنند.

دائم هم از آن دوستان خويش، با جمله ی «بهترين فرزندان ايران!» ياد ميکنند. يعنی از همانانی که تا چندی پيش از «رانده شدن از حکومت»، همگی هم از مقامات درجه اول و حتا از اطلاعاتی ها، بازجويان، سانسورچی ها و چند تنی هم حتا از شکنجه گران اين رژيم بوده اند. از عناصری که همچنان هم سخت «مريد خمينی» بوده، «وفادار به اين نظام» هستند و بخشی هم که اصلن همچنان معتقد به «ولايت فقيه» و حتا سرسپرده شخص علی خامنه ای.

به بيانی روشن، اين جنابان تلاش دارند که اين اصل «نااصل» را به مردم ما حقنه کنند که گويا آن ايرانيان فرزانه و آزاده ای که هرگز «ننگ همکاری» با رژيم را نپذيرفتند، «فرزندان ناخلف ايران» بوده و در برابر اما آنان که سه دهه هم در خدمت اين رژيم بوده اند، نه حتا جزو «بهترين ها»، که خود اصلن «بهترين فرزندان ايران» باشند! اصلی که صدالبته خود جنابان سازگارا و گنجی هم که دو دهه ای مستقيم در خدمت اين رژيم بودند را هم در زمره آن «بهترين فرزند ايران» قرار ميدهد.

با چنين «اصل اخلاقی!» بی همتايی هم بيجا نيست که آن ايرانيانی که چند دهه رنج آواره گی از وطن، فقر و تنگدستی، درد جگرسوز دوری از کس و کار را بجان خريده و حتا بغض گريستن بر گور پدر و مادر و ديگر تن پاره های خويش را هم سالهاست که برگلو دارند، حال اصلن «بدهکار و شرمنده» اصلاح طلبان حکومتی هم از کار درآمده اند.

يعنی روسياه در برابر افرادی که در انقلاب خمينی از بی فرهنگ ترين لايه های اجتماعی برخاسته، به يکباره از هيچ به همه چيز رسيده و سی سال تمام هم، مستقيم و غيرمستقيم در تمامی جنايات و خيانت های نظام برآمده از آن انقلاب مشارکت کردند! آن هم تا بدان اندازه که بعضی از آنها در نخستين سال های پس از انقلاب، به خانمهای بقول خودشان، «بدحجاب» هم حمله کرده، بدانها ناسزا گفته و حتا آن زنان و دختران محترم ايرانی را در خيابان ها کتک زدند. می بينيد فرزندان معنوی خمينی چه اصول شرافتمندانه و دادگرانه ای در فرهنگ «ملی مذهبی» خود دارند!

با آنچه آوردم حال خود از خود بپرسيد که آيا هيچ توهينی مستهجن تر از اين به شعور و شرف انسانی مردمی وجود دارد که کسانی بخواهند از چنان عناصر حقير و بی هويتی برای آنان «قهرمانان ملی» بسازند! يعنی از کسانی که اگر حتا بفرض هم که بپذيريم که خود شخصن خائن و پليد و چپاولگر و اسيدپاش و شکنجه گر نبوده اند، اما بی شک آن اندازه بی فرهنگ و نادان بوده اند که حتا پس از سی سال مشاهده عينی اينهمه بيدادگری از اين رژيم هم، همچنان به ماهيّت راستين آن پی نبرده و با آن همکاری کردند!

البته در ميان «زندانيان سياسی» کنونی ايران، انسان های بسيار شريف و مظلومی هم وجود دارند. ليکن اين گروه از اسرا، نه کوچکترين سنخيتی با اصلاح طلب ها دارند و نه اصلن از ديد اين «ستايشگران»، آن گروه از اسرا جزو به اصطلاح اين«بهترين فرزندان ايران» محسوب ميشوند. همچنان که وقتی آقايان خاتمی و ابطحی و عبدی... در درون از «زندانيان ما» ياد ميکنند، بطور کلی آن بنديان شريف را ناديده انگاشته و در خارج هم، وقتی آقايان گنجی و سازگارا و کديور و مهاجرانی و اشکوری از «زندانيان سياسی» سخن ميگويند، باز يا آنها را فراموش کرده و يا اينکه از ايشان آنچنان سطحی و در حاشيه ياد ميکنند که گويی ايشان در ميان زندانيان سياسی، بقول عوام، حالت «نخودی» ها را دارند.

توجه داشته باشيم که زندانيانی که به حق ميبايستی آنان را جزو «فرزندان خوب و شريف» ايران و همينطور «مبارزان راه آزادی» بشمار آورد، نه اصلاح طلبان مماشات گر که تنها بدنبال قدرت سياسی و رانت های حکومتی هستند، بل که آن چند حقوق دان باشرف و آن چندين دانشجوی آزاده و آن چند نويسنده و روزنامه نگار نازنين ما هستند که نه در رژيم مقام و منصبی داشتند، نه در پی قدرت و امتياز های دولتی هستند و نه تا کنون حاضر شده اند که شرف و وجدان انسانی و حرمت قلم خويش را به ننگ همکاری با جمهوری اسلامی بيالايند.

 همچنين آن تلاشگران حوزه حقوق بشر، کارگران شريف و زحمتکش، مسئولان سنديکا های کارگری و مبارزان اغلب جوان آذری و کرد و عرب و بلوچ ايرانی. يعنی فرزندانی از اقوام گوناگون ايران، کسانی که شور و نشاط جوانی آنان را نيز همين نظام عهد غارنشينی از آنها سلب کرده و اين جوان های اميدباخته ديگر از اينهمه ظلم و فساد و فشار و بويژه، تبعيض بجان آمده اند. مهم ترين خواست های اين فرزندان ايران هم، بديهی ترين حقوق اوليه هر انسان است که ديگر حتا پسمانده ترين و فاشيستی ترين نظام های سياسی اين جهان هم آنها را برسميت شناخته و رعايت ميکنند. يعنی پاسداری از آيين ها و سنن و زبان مادری و قومی.

سپس هم آن هم ميهنان بهايی ما که «زندانی عقيده و وجدان» هستند. چرا که تنها «جرم» آنها «باورمذهبی» و يگانه دليل گرفتاری ايشان هم «صداقت» ايشان است. زيرا وارون شيعی گری، در آموزه های آيين بهايی، دروغی بنام «تقيه» وجود ندارد، بويژه در زمينه باوری. يعنی يک بهايی باورمند، بايد در باره «باور مذهبی» خود هميشه راستگو باشد، ولو که اين «راستگويی»، به بهای جان شيرين وی تمام شود. همچنان که اين بهاييان اکنون اسير، همگی بدين دليل که حاضر به «پنهان کردن دين خود» نبودند، دستگير و زندانی شده اند.

 جدای اينها، گر چه من شخصآ هيچ ميانه خوشی با ملا جماعت ندارم، ليکن حق است که روضه خوانی زندانی بنام «کاظمينی بروجردی» را هم جزو همين گروه از اسرا بشمار آريم. زيرا صرف نظر از رخت و ريخت و اعتقادات قرون وسطايی که وی نيز چون دگر هم ريشان خود دارد اما هم انسان متهوری است، هم در پی قدرت سياسی نيست و حتا خود را «ملی مذهبی» هم نمی خواند و از همه مهم تر هم، هم اين که اين روضه خوان، در گذشته نيز هيچ گاه پست و مقامی در اين رژيم نداشته است.

بنابر آنچه برشمردم، پس از ديد من نه تنها هرگونه ارتباط دادن اين «زندانيان سياسی راستين» و مبارزان با آن اصلاح طلبان «فعلن مغضوب برادران خويش»، جفای به وجدان و حقيقت است، بل که اين کار به مثابه همسان دانستن «جرم ضارب» با «بی جرمی مضروب» است. چرا که اين زندانيان راستين، خود اصلن از حقيقی ترين قربانيان آن «گروه اصلاح طلب فعلن زندانی» هم محسوب شده و هر يک هم درست بسان «يک سند جرم» ايشان و ياران ديروز و هنوزشان هستند.

چه که اين گروه که بيشترين شان هم از افراد جوان و ميان سال ما هستند، همه چيزشان در اين رژيم تباه شده است. يعنی اگر هنوز جوان يا ميان سال هستند، طفلکی ها حتا در بيرون از زندان هم هر روز شکنجه شده و معصوميت کودکی آنان در اين رژيم به يغما رفته. شور و نشاط نوجوانی آنها در اين رژيم از آنها گرفته شده. غرورجوانی ايشان هرروزه در اين رژيم شکسته شده، غنچه های باغ آرزوی آنان پيش از شکوفايی، يک به يک در زير پا های اين رژيم پرپر و لگدمال شده است. اگر هم مسن باشند، باز تفاوتی ندارد. زيرا اين گروه سنی هم تا پيش از دستگيری همه روزه شکنجه شده و خون دل خورده اند. به شخصيت اجتماعی و شغلی و حتا خانواده گی ايشان هم هر روزه در اين رژيم توهين شده است.

 پس از دستگيری هر کسی هم که ديگر حتا شرف و ناموس وی بازيچه دست و فکر پليد گروهی لات چاقوکش قرار می گيرد، حال آن فرد دستگير شده به هر گروه سنی که تعلق داشته باشد. دامنه اين توهين های ضدانسانی و بويژه، «شخصيت کش» هم تا بدانجا گسترده بوده و هست که در بازجويی ها، ديگر الوات بازجو حتا به اتاق خواب زندانيان خود نيز وارد گشته و جزيی ترين مسائل سکسی قربانيان خود را هم از آنها ميپرسند، اينکه تا کنون با چه کسانی همخوابگی داشته اند، چند بار، چگونه و برای چه مدتی. آنگونه هم که چند تنی از بند رسته گواهی داده اند، آن نامرد ها برای لگدمال کردن تمامی غرور و شأن انسانی بعضی از اسرای خود، حتا آنها را به تجاوز به همسران و دختران و خواهرانشان در برابر چشمان خودشان نيز تهديد کرده اند.

بله، اين همه ظلم و بيداد و توهين و بی شرافتی و کشتارشخصيتی از سوی همين رژيم و عوامل آن بوده، نه از سوی حکومت مغولستان و بدست مغولان و يا از جانب حکومت آل سعود در عربستان و از طرف اعراب آن ديار. آن هم از نخستين روز استقرار اين نظم اهريمنی تا به امروز، نه اين که از دو سال و سه سال پيش بدين سوی آغاز شده باشد. آری، از سوی همين حکومتی که همين مثلآ «بهترين فرزندان ايران»؟!، سی سال تمام در آن، بالا ترين مسئوليت های حکومتی را داشته اند. يعنی در طول همه ی آن سالهايی که اين اصلاح طلبان فعلن زندانی در ثروت و مکنت غوطه ور بوده، با اتومبيل های ضدگلوله خود اين طرف و آن طرف رفته و هر يک هم هميشه چندين و چند باديگارد به همراه داشتند.

و لابد درست به خاطر همين خدمات ارزنده ملی و فرهنگی و سياسی و محبت های بی دريغ اين اصلاح طلب های نازنين هم ما «بدترين فرزندان ايران» که هرگز با اين نظام نبوده و سه دهه هم از ترس آدمکشان ارسالی رژيم آنان حتا در آواره گی هم آب خوش از گلويمان پايين نرفته، حال بايد آن «مورد غضب واقع شدگان» را بر سر خود گذارده و حلوا حلوا کرده و ايشان را هم «بهترين فرزندان» کشور خود بناميم!

من به اين حقيقت های جگرسوز اشاره نکردم که بدين نتيجه گيری رسم که ما نبايد خواستار آزادی اصلاح طلبان دربند باشيم. بعکس! به باور من ما زخم خورده گان و آوارگان خود آنها بايد در همين بی خانمانی غربت خودمان هم وارون آنها عمل کرده و با تمام توان و امکاناتی که داريم از حق آزادی و ديگر حقوق انسانی آنها دفاع کنيم، همچنان که تا کنون نيز چنين کرده ايم. ولو که آنها همچنان هم ما را دشمنان خود بدانند و از ما منزجر باشند که بيش و کم نيز اين چنين است.

 ليکن اين ديگر نهايت نابخردی ما خواهد بود که يک اشتباه خانمانسوز تاريخی خود را بار ديگر تکرار کرده و صرف «زندانی شدن» افراد را باز هم به «آزادی خواهی» آنان معنا کنيم. از آن فاجعه بار ترهم، اين اندازه روانپريشی بخرج دهيم که کسانی خيال کنند که ميتوانند ازمشتی بی سر و پای رانده شده از «حکومتی ضدمردمی» و محروم گشته از «رانت های آن حکومت» برای ما «شخصيت هايی ملی» تراشيده و آنان را بعنوان «بهترين فرزندان ايران» بما قلب کنند. چون اين يکی ديگر توهين بزرگی به فرهنگ و آبرو و شرف ملی ايرانی و خيانت به خون «جانباخته گان راستين راه آزادی» ملت ما است

همچنان که ما حق نداريم بار ديگر هم، نَفس «مبارزه» را «ارزش» انگاشته و برای هر مبارزی هم «حقانيت» قائل شويم. مگر نه اين است که تمامی اين جنايت ها، خيانت ها، دزدی ها، تجاوز ها، توهين ها، سرافکندگی ها، فقر و دربدری ها و بی آبرويی های جمهوری اسلامی «ميوه های مبارزات» کسانی چون عزت الله سحابی و پدرش و مهدی بازرگان و يزدی و بنی صدر و احمد شاملو و کيانوری و احسان طبری و رجوی و فرخ نگهدار و خانبابا تهرانی و سياوش کسرايی و سيدجوادی ها ... است.

آيا هنوز هم زمان آن فرا نرسيده است که وقتی از «مبارزه» سخن گفته می شود، ما ايرانيان احساساتی و فراموشکار و ده بار فريب خورده، پرسيده و بررسی کنيم که آن مبارزه برای چه و چگونه و با چه ابزار هايی و از چه راه هايی و با کدامين امکانات است؟! آخر مبارزه ای که محصول آن، هيولايی بنام «جمهوری اسلامی» از آب در آيد، حتا در صادقانه ترين و شرافتمندانه ترين شکل هم، مبارزه ای جاهلانه و کورکورانه بوده است و نام اش «ويرانگری» است نه مبارزه برای آزادی، جای هيچ افتخاری هم ندارد که هيچ، مايه ننگ و شرمساری هم هست.

 بدين خاطر هم به باور من، کسانی که دانسته و نادانسته جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردند، بزرگترين وظيفه ی وجدانی آنان، پوزش خواهی از مردم و بويژه، اين ميليون ها جوانی است که خود را «نسل های سوخته» می خوانند. نه اينکه با بی آزرمی بار منتی اضافی هم بر گُرده اين قربانيان مظلوم خود نهادن و با افتخار گفتن که: «ما پنجاه سال برای آزادی مبارزه کرده ايم». اين امر بدرستی شبيه طلبکار شد همين مريدان خمينی از ميليون ها قربانی خويش است و فقط ناشی از بی آزرمی، بويژه از سوی اين اصلاح طلبانی که بسياری از ايشان همچنان هم از دوران سراسر نکبت و نفرت و خون آن روضه خوان خونخوار بنام «دوران طلايی امام» ياد می کنند.

سخن پايانی هم اين که وقتی کسانی از پنجاه سال مبارزه ای سخن ميگويد که ما را از آن امنيت و آسايش و رفاه و نشاط و آبرو و خوشنامی به اين خاکسترنشينی کشانده، آيا اين ميليون ها دختر و پسر گرفتار و اميد و آرزو از کف داده ما حق ندارند اعتراض کرده و بگويند که: شما انسان های نادان و ندانمکار، اصلن خيلی بيجا کرديد که مبارزه کرده و ما را بدين سيه روزی نشانديد! همين. امير سپهر

استکهلم، پانزدهم آوريل دو هزار و دوازده ترسايی

 

ناردن بۆ تۆڕه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی‌یه‌کان
جاری خوێندراوه‌: 1073
بۆچوونه‌کان (0)Add Comment

نووسینی بۆچوون
بچووکردنه‌وه‌ی خانه‌ی بۆچوون | گه‌وره‌کردنی خانه‌ی بۆچوون

busy