هه‌ڵۆی کوردستان

-
هەڵە
  • JFolder::create: Could not create directory

چرا ميکونوس به فراموشی سپرده شد؟

پۆستی ئەلیکترۆنی چاپکردن

mikonosدر تاريخ 17 سپتامبر 1992 اندکی قبل از ساعت يازده شب، رهبر و تعدادی از اعضاء حزب دمکرات کردستان ايران در رستوران ميکونوس واقع در پراگر اشتراسه 2 الف ( Prager Strasse 2A ) در منطقه ويل مرسدورف برلين ( Wilmersdorfe Berlin ) توسط گروهی از تروريست های وابسته به سپاه پاسداران و سازمان اطلاعات ايران به قتل ميرساند. جريانی که به واقعه ميکونوس معروف و مشهور شد. در اين واقعه دهشتناک آقايان:

1 دکتر صادق شرفکندي، دبير کل حزب دمکرات کردستان.

2 فتاح عبدلي، نماينده حزب در اروپا.

3 همايون اردلان، نماينده حزب در آلمان فدرال

4 نورالله محمد پور دهکردي، مشاور و مترجم حزب. توسط يک ايرانی به نام عبدالرحمن بنی هاشمی و يک لبنانی به نام عباس رحيل جمعا با 30 گلوله که از يک مسلسل خودکار و يک سلاح کمری شليک شدند، رسيدند و صاحب رستوران آقای طبيب غفاری نيز دز اين حادث به شدت مجروح گرديد.

قابل يادآوريست که مذاکرات محرمانه ای در راستای خود مختاری کردستان، از دسامبر 1988 و ژانويه 1989 بين دکتر عبدالرحمن قاسملو، دبيرکل حزب دمکرات کردستان و نمايندگان جمهوری اسلامی آغاز می شود. در ماه جولای 1989، دکتر قاسملو به منظور ادامه ی مذاکره وارد وين پايتخت اتريش می شود. او غافلگيرانه وارد دامی می شود که با توجه به ماهيت رهبران و گردانندگان جمهوری اسلامی از سوی پاره ای مخبرين و تحليل گران سياسی قابل پيش بينی بود. در اين توطئه، بيش از همه دستان خون آلود « محمد هادی هَدَوی مقدم » در کار بود.

هدوی مقدم در وزارت اطلاعات و امنيت کشور ايران ماموريت تهيه و جمع آوری اطلاعات راجع به مسئله کردستان را به عهده داشت. اولين دور مذاکرات محرمانه در مورد خود مختاری و ساير مسائل مربوط به کردها در روز 12 جولای 1989 دز شهر وين برگزار می شود. در روز دوم مذاکرات يعنی 13 جولای 1989، عده ای به طور ناگهانی و غير مترقبه وارد سالن مذاکرات شده و با سلاح های خود کاری که همراه داشتند به طرف دکتر قاسملو و همراهان وی شليک می کنند. در اين عمليات وحشيانه و ددمنشانه علاوه بر دکتر قاسملو، دکتر آذر قادري، نماينده حزب در اروپا و دکتر رسول فاضل، شخصيت مورد اعتماد حزب بلافاصله به قتل می رسند.

تروريست ها برای حصول اطمينان از اينکه کسی زنده نمانده باشد به هر نفر، تير خلاص زده و سالن را ترک می کنند. پليس جنايی وين تحقيقات اوليه را آغاز می کند که منتهی به قرار بازداشت عليه سه نفر متهمين قتل می گردد.

اين سه متهم که عضو سپاه پاسداران رژيم بوده عبارتند از:

1 جعفر صحرا رودي، سرپرست هبات مذاکره کننده ايرانی.

2 مصطفی اجودی.

3 بزرگيان اصل. يک مقام امنيتی.

قضيه ترورها در اتريش پيگيری نمی شود و دادگاهی تشکيل نمی شود. مصطفی اجودی به سرعت مخفی می شود. بزرگيان اصل در سفارتخانه ايران در وين پناه می گيرد و پس از فرکش نمودن جريان و افتادن آب از آسياب، بدون سر و صدا از محوطه سفارت خارج و اتريش را ترک می نمايد. صحرارودی نيز اجازه می يابد در تاری 22 جولاd 1989 در حمايت اسکورت پليس به فرودگاه وين رفته و از آنجا به سوی تهران پرواز کند.

شيخ علی فلاحيان وزير اطلاعات رژيم در يک مصاحبه تلويزيونی که در تاريخ 30 اوت 1992 پخش گرديد با ابراز خوشحالی عميق از واقعه، با قاطعيت چنين ابراز عقيده کرد:

« ما موفق شديم به هسته مرکزی ضد انقلاب و از جمله حزب منجله دمکرات، حتی در خارج از کشور ضربات قاطع و تعيين کننده وارد کنيم ».

فلاحيان در ادامه افزود:

« اعضاء اصلی و هسته های مرکزی مجبور گرديده اند از کشور فرار نمايند. ولی ما موفق شده ايم آنها را تعقيب و در مراکز سازمانی آنها نفوذ نموده و در نتيجه کليه فعاليت های آنان را تحت کنترل بگيريم ».

اظهار نظرهای قاطعانه علی فلاحيت و صراح لهجه ی او نشان می دهد که مجموعه رهبری ايران، متحد و منسجم خط سرکوب و حذف فيزيکی کردها را دنبال می کند. اين خط در حد فاصل اظهار نظرهای شيخ صادق خلخالی و ترور وين کوچکترين انحرافی پيدا نمی کند. از همين رو است که فلاحيان روز 30 اوت 1992 چنين از موفقيت و نتيجه ضربه های کار ساز بر پيکر اپوزيسيون اظهار رضايت عميق می کند.

با توجه به اينکه ترور ميکونوس فقط 18 روز بعد از آن تاريخ به مرحله اجرا گذاشته می شود می تون اظهار نظر فلاحيان را پيش پرده ای از يک سئوقصد قريب الوقوع به حساب آورد که همان زمان ( 30 اوت 1992 ) به نمايش گذاشته می شود. دليل آين که قصد و نيت فلاحيان نه تنها اشاره به اعمال جنايتکارانه گذشته بلکه ناظر به اقدامات آتی نيز نيز می باشند. در اظهار نظرهای وی نه مستتر، بلکه با صراحت بی نظيری خود نمايی می کند. به ويژه در آنجا که او بدون ذره ای شرم و پروا ادامه عمليات را به طور بی وقفه در داخل و توسعه دامنه آن در خارج از کشور را نيز نويد می دهد.

سازمان ده، هدايت کننده، تامين کننده هزينه و سر پرستی عمليات ميکونوس را فردی به عهده داشت که امروزه نه تنها برای ايرانيان، بلکه جهانيان شناخته شده است. کاظم دارابی. او در روز 22 مارس 1959 در شهر کازرون از توابع استان فارس ايران در يک خانواده بسيار فقير و بيچاره به دنيا آمده بود. او دارای دو برادر بزرگترست. دارابی مدرسه را در ايران با پايان رسانيد و از دانشسرای مقدماتی فارغ التحصيل شد. از اين رو مدرک تحصيليش پايين تر از از حد ديپلم به حساب می آمد. او از طريق يکی از دايی زاده هايش که عضو انجمن حجتيه و از ياران نزديک احمد توکلی و کياوش و پرورش و غيره بود جذب نيروهای مذهبی و طرفدار متعصب و سرسخت جمهوری اسلايمی گرديد. در حالی که کمترين اعتقادی به مبنای اسلام و انقلاب اسلامی نداشت.

به گفته ی همسر يکی از پسر دايی ها:

  - « کاظم مذهبی نبود. اصلا و ابدا اعتقادی به دين و مذهب و انقلاب نداشت! ابن الوقتی بود چون ديگر عناصر فرصت طلب و تصادفی که به وفور در ميان همه ی گروهها و سازمان ها و دسته ها يافت می شوند. او نيز برای رسيدن به جاه و مقام و پول, خودش را به حکومت و نيروهای مذهبی چسبانده بود. پدرش از طرفداران و دوستداران پر و پا قرص شاه بود. مردی ساده و بدون شناخت و سواد اجتماعی که نا آگاهانه و بدون مزد و مواجب خود را در رديف جان نثاران و آستان بوسان ذات اقدس شهرياری جای داده بود! بقيه افراد خانواده نيز بی خيال همه چيز و همه کس بودند! بعدها خواهر و برادرش به جهت های مختلفی رفتند و وارد دنيای سياست شدند ».

کاظم دارابی با اينکه کمترين آشنايی با زبان آلمانی نداشت، پس از استقرار حکومت اسلامی در اواخر سال 1979 يا وايل 1980 عازم آلمان شد تا ظاهرا در آنجا به تحصيلات خود ادامه دهد.

همسر دايی زاده ی دارابی در آدامه می گويد:

-  يک بار کاظم به طور سر زده به منزلمان آمد. از آنجا که پول کافی نداشتيم تا از فروشگاههای اسلامی گوشت گوسفند و مرغهای بسته بندی شده و ذبح اسلامی بخريم, گوشت خوک می خريديم و به مصرف می رسانيديم. آنروز نيز خيلی سريع يخ مرغ ذبح کفار را آب کردم و پلاستيکش را به دور انداختم.

شوهرم گفت:

- بپز و صحبتی نکن!

غذا را پخته و سفره را پهن کردم. کاظم خورد و چهچهه و به به فراوانی زد که چه غذای خوشمزه و مطبوع ای بود.

سپس از من پرسيد:

- مرغ اسلامی بود؟

خنده ام گرفت! مرغ اسلامی و نه ذبح اسلامی! خنده ام را مخفی کردم و جواب دادم:

- آره!از مغازه ی ترکها خريده بودم!

دستی به دور دهانش کشيد و گفت:

- از طعم و مزه اش معلومه!

اين خانم می گويد: « ادای افراد مذهبی و معتقد را در می آورد. در حاليکه از همه ی حرفها و کارهای رياکارانه و تصنعی اش معلوم بود که کمترين پای بندی و تعهدی نسبت به مذهب و تدين ندارد! کاظم, فقط به خاطر پست و مقام و پول و مطرح شدن به مذهبی ها چسبيده بود! مانند هزاران فرصت طلب و ابن الوقت ديگر که يک شبه مسلمان شدند و دامن آلوده شان را ظاهرا از همه رذائل و خباثت های حيوانی و ضد بشری شستند تا در حکومت جديد به نوائی برسند!

کاظم نيز ادای مذهبی ها را در می آورد و قيافه متدينان و پرهيزکاران امت را به خود می گرفت. حتی خانمش چون خواهران زينب و سکينه و زهرا پای بند مذهب نبود. چهره ای زيبا داشت. با اين همه آرايش می کرد و بی نهايت عشوه می آمد. رفتاری که از نظر يک زن مذهبی و معتقد نه تنها بعيد بلکه گناه و معصيت نيز محسوب می شود. بچه ی اولشان دختر بود. دختری ناقص الخلقه و معلول »!

او ابتدا يک دوره آموزش زبان آلمانی را در برلين می گذراند و سپس يک ئوره عملی شش ماهه را از سپتامبر 1980 تا مارس 1981 با موفقيت به اتمام می رساند و موفق می شوئ در مدرسه عالی شهر هاگن برای سيمستر تابستان 82 91 نام نويسی کند. و از آن به بعد در حومه ی آن شهر سکنی می گزيند. در سال 1982 دارابی به موجب حکم قطعی قضايی مجبور به ترک خاک آلمان می شود.و به اين دليل از تاريخ 21 جولای 82 تا 14 اکتبر همان سال در بازداشت موقت به سر می برد تا پس از آن از آلمان اخراج گردد. در دادگاه معروف به ميکونوس، گفته می شود که دلايل اخراج وی در ارتباط با موضوعی است که طبق قانون مرکز بايگانی فدرال قادر به افشاء آن نمی باشد.

در حاليکه موضع طبق ادعا و لاف و گزاف های خود دارابی در شهر کازرون و در بين اقوام و خويشاوندان در ارتباط به هجوم او و ديگر اعضاء حزب الله به خانه يک پناهنده و کشتن فرزند خرد سال وی بوده است.

به همين دليل دولت جمهوری اسلامی ايران به ياری کاظم دارابی شتافته و نه تنها مانع اخراج اجباری و قانونی وی از خاک آلمان می شود بلکه ئر يک بند و بست سياسی اقتصادی اجازه ی اقامت نيز برای وی اخذ می نمايد.

دارابی اوايل سال 1983 شهر هاگن را ترک و به قسمت غربی برلين اسباب کشی می کند. و برای سيمستر زمستانی 84 83 رشته مهندسی ساختمان در مدرسه عالی فنی برلين ثبت نام می نمايد.

همسر پسر دايی می افزايد:

-  « پسر عمه ی شوهرم، يعنی کاظم دارابی در برلين زندگی می کرد. از اين مرد خيلی بدم می آمد! کاظم از خانواده ی بسيار فقير و بيچاره ای می آمد. ظاهرا برای تحصيل به آلمان آمده بود. تحصيلاتی که زمانش از حد معمول گذشته و خيلی طولانی شده بود. کاظم را در ايران ديده بودم. اولين باری که او را ديدم، مدتها از ازدواج من و همسرم گذشته بود. کاظم به منظور ديد و باز ديد خانواده و فاميل و احيانا ازدواج به ايران آمده بود!

روزی که به ايران آمد، همه اقوام و آشنايان به استقبالش شتافتند! و با همه ی حسابگری ها و پول پرستی ها، هزينه رفت و برگشت و خستگی فاصله ی کازرون به شيراز را به جان خريدند. شاد و شنگول بود! می گفت و می خنديد و سر به سر ديگران می گذاشت. در نخستين برخورد چنين به نظرم رسيد که مرد خوبيست. هر شب همه ی اعضاء فاميل در منزل عمه ی شوهر, يعنی مادر کاظم جمع می شدند. کاظم در باره ی اروپا و زندگی در آن وادی صحبت می کرد! ديگران با همه ی هوش و حواس سراپا گوش می دادند و لذت می بردند. همه فکر می کردند که تحصيلات در حال اتمام است و به زودی به ايران بر می گردد تا در سازندگی کشورش شرکت کند. کاظم اگر اشتباه نکنم, در رشته ی راه و ساختمان تحصيل می کرد. در حال حاضراو به ايران آمده بود تا ضمن ديدار خانواده و اقوام همسر آينده اش را نيز انتخاب کند.

در اين مدت با ما خيلی قاطی شده بود. بعضی مواقع از نگاههای حيز و چشمان دريده اش جا می خوردم. ولی خوب, ما هيچ وقت تنها نبوديم. بنا براين فرصتی نبود تا چيزی بگويد يا دست به عملی بزند. هر چه بود, آدم آشغال و بی چشم و روئی بود!

چند روز بعد که ديد و بازديدها فروکش نمود، کاظم پاشنه هايش را بالا کشيد و به دنبال پيدا کردن زن دلخواهش به راه افتاد. متاسفانه جزئيات به خاطرم نيست. نميدانم بدون موفقيت به آلمان برگشت و زمانيکه برای بار دوم به ايران آمد، نامزدش را پيدا کرد يا در همان سفر اول موفق شد! حافظه ام ياری نمی دهد.

به هر حال، يک دختر کازرونی را نامزد کرد. اين دختر در کلاس سوم راهنمائی درس می خواند. همه تعجب کرده بودند. ولی متفق القول می گفتند که به غايت زيبا و خوشگل است».

به گفته همسر پسر دايی

« کارهای کاظم به اعتراف خودش اين بود که ماشين های کهنه و اوراقی را می خريد. با آنها تصادف های ساختگی و عمدی سازمان می داد تا بتواند پولی از اداره ی بيمه بگيرد! ماشين های کهنه و دست دوم را به کشورهای ديگر می برد و می فروخت. مغازه ی اسلامی باز کرده بود. جائی که پاتوق مذهبی های ايرانی و لبنانی بود. از طريق سفارت جمهوری اسلامی در شهر بن اسناد و اوراق جعلی درست می کرد و در اختيار متقاضيان قرار می داد. در ازاء دريافت پول به تظاهرات و متينگهای مخالفين رژيم حمله می کرد! و از آنجا که يکی از اعضاء فعال و اصلی جمهوری اسلامی در برلين و سرتاسر آلمان بود، در زمينه ی راه اندازی و تاسيس انجمن های اسلامی دانشجويی و غيره فعاليت می کرد »!

واما نکته محرمانه ای که در ارتباط با ترک اجباری و قانونی خاک آلمان نهفته است، اين است که همسر پسر دايی می گويد:

-  « کاظم در ديد و باز ديدها و نشست های فاميلی داستانهای عجيب و غريبی تعريف می کرد. او می گفت که در تظاهرات و ميتينگ های عليه نيروهای چپ و مجاهدين خلق فعالانه شرکت می کند و به سرکوب آنها می پردازد. در يکی از داستانهايش گفت که به کمک همفکران حزب الهی و مسلمانش بچه ی نه ساله ای را از طبقه های بالای ساختمانی به پائين پرت کرده و جانش را گرفته اند. باور کردنش مشکل بود! نمی دانستم دروغ می گويد يا واقعا در عمليات ضد مخالفان جمهوری اسلامی شرکت فعال داشت و به منظور سرکوب و از ميدان به در کردنشان به هر شگرد و شيوه ای دست می زد! به هر صورت, داستانهائی بود که خودش تعريف می کرد و در موقع بازگو کردنشان احساس غرور و شادی می نمود ». آنچه آگاهانه يا نا آگاهانه به دست فراموشی سپرده می شود، بيان اين حقيقت است که کاظم دارابی به دنبال يافتن همدستان و همکارانی در بين اعضاء فاميل و خويشاوندان بود تا به آلمان آورده تا از طريق آنان:

1 - با خيال راحت در بين گروه ها و دسته های مخالف رژيم نفوذ کند.

2 در سطح وسيع تری عکس و فيلم و اطلاعات لازم تهيه و در اختيار اربابان اطلاعاتيش قرار دهد.

که در اين راه نيز به موفقيت های شايان توجهی دست می يابد. يعنی شبکه ای فعال و قابل اعتماد در سراسر اروپا بمرکزيت آلمان بر جای می گذارد.

اواخر سال 1985 دارابی که گرفتن زن کازرونی مايوس و سرخورده سده است با خواهر شريک آتی وهمکار لبنانی خود عدنان عياد ازدواج می کند. حاصل اين ازدواج دو دختر و يک پسر است. دختر اول همانطور که در بالا اشاره شد معلول است.

از سال 1983 دارابی فعاليت خود را در « انجمن اسلامی دانشج.يان برلين غربی » ( VIS ) که محل تجمع و گردهمايی طرفداران حکومت اسلامی ايران بود آغاز می کند. و از سال 1984 نه تنها به رياست اين انجمن می رسد که مدتی نيز به عضويت هيئت رئيسه « اتحاديه انجمن هابی اسلامی دانشجويان اروپا » ( UISA ) پذيرفته می شود. جايگاهی که برای تيم و اعضاء گروه کازرونی الاصل او که مجموعه ای از افراد وازده، معتاد، روسپی و عاری از فرهنگ اين شهرستانند، به مراتب بالاتر و والاتر از مقام رهبری و رياست جمهوری ايران است.

دارابی همزمان از گردانندگان اصلی مسجد امام جعفر صادق برلين نيز بود. او موفقيت چندانی در تحصيلات دانشگاهی به دست نياورد و به علت عدم حضور در کلاس های دانشگاه و مردود شدن در امتحان های پايان دوره از تاريخ 30 سپتامبر 1978 از تحصيل محذوم شد.

در اکتبر 1988 يک باب مغازه خوار بار فروشی در « وزراشتراسه 4 3 » برلين به قيمت 85 هزار مارک خريداری می کند. اينکه اين مبلغ پول کلان را از کجا آورده، برای دادگاه روشن نمی شود. با اين حال در انتقال افراد مورد اعتماد و گروهی از خبرچينان و کسانی که به جمع آوری اطلاعات می پردازند به اعمال موفق و پرکار بوده است.

چند روزی پس از عمليات پيروزمندانه ی ميکونوس، دارابی در تاريخ 27 سپتامبر 92 از فرودگاه هامبورگ با بليط يک طرفه به سوی تهران پرواز می کند. هدف از اين مسافرت گزارش عمليات و شرکت در عروسی يکی از افراد فاميل است که قرار بود روز اول اکتبر برگزار شوددارابی که اوضاع را بعد از ترور خطرناک ارزيابی نمی کند و از بازداشت امين و رحيل نيز بی خبر است، تصميم می گيرد دو باره به آلمان برگردد. بليط رفت برگشت تهران هامبورگ را در تهران تهيه و و از روی احتياط تاريخ برگشت به ايران را باز می گذارد. پس از ورود به برلين در تاريخ 4 اکتبر 1992 و اطلاع از بازداشت امين و رحيل، روز بعد به علی صبرا تلفن می کند. اين در حالی است که علی صبرا نزد عياد و در برلين زندگی و هر دو آزاد هستند. دارابی خطر را احساس کرده و تصميم به ترک آلمان می گيرد. او برای فرار روز 8 يا 9 اکتبر را در نظر می گيرد. ولی قبل از اينکه بتواند تصميم خود را عملی کند، در روز 9 اکتبر 1992 در آپارتمانش واقع در « ويلهلم اشتراسه شماره 38 » به طور موقت بازداشت می شود

پس از جريان ميکونوس، دولت آلمان بنا به دلايلی که در جريان دادرسی و دادگاه، امنيتی اعلام می شوند، از تعقيب و متلاشی کردن باند دارابی خود داری می کند و ادامه دهندگان راه وی را آزاد می گذارد تا کما فی سابق به کارهای خبرچيني، اطلاعاتی و ايجاد تفرقه و نفاق و بسط و گسترش مبانی و ديدگاههای اسلامی خود ادامه دهند و امنيت محيط خارج را به نفع ارتجاع و استبداد آخوندی به هم بزنند. از آن طرف پاره ای از رهبران و فعالان جريان های سياسی نيز لب فرو می بندند و پرونده را به دست فراموشی می سپارند. مبادا که علت عدم حضور ناگهانيشان در نشست آن شب ميکونوس فاش و به همدستی با عوامل اطلاعاتی رژيم محکوم شوند. بقيه چرا؟ سکوت و چشم بر هم نهادن ديگران چه معنی و مفهومی دارد؟

شانزدهم اسفند ماه 1390

منبع: روشنگری‌



ناردن بۆ تۆڕه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی‌یه‌کان
جاری خوێندراوه‌: 1540
بۆچوونه‌کان (0)Add Comment

نووسینی بۆچوون
بچووکردنه‌وه‌ی خانه‌ی بۆچوون | گه‌وره‌کردنی خانه‌ی بۆچوون

busy